درس زندگی

هیچ وقت این دو جمله رو نگو:

١)ازت متنفرم ٢)دیگه نمیخوام ببینمت

هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو:

١)از خود متشکر ٢)وراج

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن:

١)پدر ٢)مادر

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:

١)نمیتونم ٢)بد شانسم

هیچ وقت این دو تا کارو نکن:

١)دروغ ٢)غیبت

…هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :

١)آرامش در اعتیاد ٢)امنیت دور از خانه

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:

١)آرامش با یاد خدا ٢)دعای پدر و مادر

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:

١)دوستای گذشته رو ٢)خاطرات خوبت رو

همیشه به این دو نفر گوش کن:

١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب

همیشه به دو تا چیز دل ببند:

١)صداقت ٢)صمیمیت

* * * * * * * *

 

اززشت رویی پرسیدند:

آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟

گفت : در صف کمال

* * * * * * * *

اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن

مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است

* * * * * * * *

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست

* * * * * * * *

با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن

و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن

* * * * * * * *

هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید

* * * * * * * *

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد

* * * * * * * *

شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار

* * * * * * * *

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش

* * * * * * * *

یادت باشه که:

در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود می خندی

* * * * * * * *

آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است

* * * * * * * *

از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار

* * * * * * * *

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد

* * * * * * * *

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند

رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند

درختان میوه خود را نمی خورند

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند

ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد

نتیجه :

زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .

* * * * * * * *

زنها هرگز نمیگویند تو را دوست دارم

ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری

بدان که درون آنها جای گرفته ای . . .

* * * * * * * *

سکه ها همیشه صدا دارند

اما اسکناس ها بیصدا

پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود

بیشتر آرام و بیصدا باشید . . .

* * * * * * * *

سطرها بسیار موثر هستند

چون به شما میفهمانند که :

۱٫نظم و ترتیب همیشه در اولویت است

۲٫سکوت معنی دار بهتر از کلمات بیمعنی است. . .

* * * * * * * *

هرگاه میخواهی بدانی که چقدر محبوب و غنی هستی

هرگز تعداد دوستان و اطرافیانت به حساب نمیآیند

فقط یک قطره اشک کافیست

تا ببینی چه تعداد دست برای پاک کردن اشکهای تو میآید . . .

* * * * * * * *

در مسابقه بین شیر و گوزن، بسیاری از گوزنها برنده میشوند

چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی

پس

” هدف مهمتر از نیاز است”

* * * * * * * *

یک جمله فوق العاده، که در هر ایستگاه اتوبوس ژاپنی نوشته شده است

اتوبوس متوقف خواهد شد، اما شما پیاده روی به سمت هدف را ادامه دهید . . .

* * * * * * * *

جمله “به تو افتخار میکنم”

همانقدر به مردان انرژی میدهد که جمله “دوستت دارم” به زنان . . .

* * * * * * * *

نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام.

می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود . . .

(توماس ادیسون)

* * * * * * * *

این روزها همه ترس از دست دادن آبروی خود دارند

اما بسادگی آبروی دیگران را میبرند . . .

* * * * * * * *

وقتی در وضعیت خوبی هستید ، یک اشتباه را یک جک در نظر میگیرید

اما زمانی که در وضعیت بدی قرار دارید، حتی از یک جوک ناراحت میشوید و اشتباه میپندارید . . .

* * * * * * * *

مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنید باشید

شاید شما را ببخشند، اما هرگز فراموش نمیکنند . . .

* * * * * * * *

از گوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نباشید

آنها اشتباهات شما را به خوبی بیان میکنند!

* * * * * * * *

مهمترین زمان برای نگه داشتن خلق و خو وقتی است که طرف مقابل، آنرا از دست داده. . .

* * * * * * * *

بمنظور موفقیت

تمایل شما برای رسیدن به موفقیت، باید بیشتر از ترس از شکست باشد . . .

* * * * * * * *

اگر شما برای انجام کاری که باید انجام دهید، راهی پیدا کردید

آنرا انجام خواهید داد

در غیر اینصورت، یک بهانه برای انجام ندادن پیدا کردید . . .

* * * * * * * *

“مدارا”

بالاترین درجه قدرت

و

“میل به انتقام”

اولین نشانه ضعف است . . .

* * * * * * * *

طوطی صحبت میکند، اما اسیر قفس است

عقاب سکوت میکند و دارای اراده پرواز . . .

* * * * * * * *

ما در زندگی آسایش را با کسانی داریم که با ما موافق هستند

اما

زمانی رشد میکنیم که با کسانی که با ما اختلاف نظر دارند هستیم. . .

* * * * * * * *

اگر شما یک غذای بد طعم را خورده باشید

میتوانید طعم یک غذای خوب را درک کنید

پس، از تلخیهای زندگی درس بگیرید تا بتوانید آنرا درک کنید

* * * * * * * *

چیزهایی که از دست داده ای را بحساب نیاور

چون گذشته هرگز برنمیگردد

اما گاهی اوقات، آینده میتواند چیزهایی که از دست داده ای را برگرداند

به آن فکر کن . . .

* * * * * * * *

اگر رنجی نمیبردیم

هرگزمهربان بودن را نمیآموختیم . . .

* * * * * * * *

به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید!

زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید . . .

 

مصلحت خدا

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن

میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی

که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاقآزرده

خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند.

پادشاه

در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل

انبوهی شد و

از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که

پادشاه به دنبال راه بازگشت

بود به

محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم

قربانی برای

خدایانشان بودند،

زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا

تصور کردند

وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد

را

برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به

انگشت او

نگاه کنید !!!

به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم

منظور تو

از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا

بریده شدن

انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به

زندان افتادی

این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم

مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را

قربانی

نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود !!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند

است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما

می باشد.

 

جملات ناب زندگی

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است،
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.
.
.
.
گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"
.
.

.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
.
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...
.
.
.
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛
وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی،
چطور انتظار داری کس دیگه ای برات راز نگه داره؟
.
.
.
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...
.
.
.
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
چـون بهتـرین هستند

سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها
چـون صادق هستند
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری‌ ها، آذری‌ ها، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند

سه نفر رو هرگز از دست نده :
مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی هستند
.
.
.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.
.
.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
.
.
.
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...

پیرمرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم

زن و شیطان

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را

طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و...

به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد

و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به

خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم